امیر مهدی جوجوامیر مهدی جوجو، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره
هم دل شدن ماهم دل شدن ما، تا این لحظه: 14 سال و 25 روز سن داره
زندگی مشترک مازندگی مشترک ما، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

امیر مهدی جوجو

آنچه گذشت

1392/12/17 12:42
نویسنده : ترنم
172 بازدید
اشتراک گذاری

سلام جوجوی مامان چطول مطولی حالت که خوبه ایشا الله عزیم می خوام هر چی این هفته بهمون گذشت رو برات تعریف کنمخیال باطل جونم برات بگه که دوشنبه بعد از تعطیل شدن اداره رفتم خونه مامانم و ناهار رو اونجا خوردم و مامان هم داشت زحمت میکشید و برا دوستای من تو تهران سوغات شهرمون که اسمش کله کنجد (مخلوط خرما و کنجد) درست میکرد اولش خواست آماده از بیرون بگیرم ولی مامانم گفت اینجوری بهتره تازه استلبخند بعد از خوردن ناهار رفتم خونه خودمون که لباسامو آماده کنم بابایی هم خونه بود و همه چیزو آماده کرده بود بعد از جمع کردن وسایلام و حموم رفتن دوباره برگشتیم  من و بابایی رفتیم خونه مامانم یه دفعه بابایی یادش افتاد بلیط هارو تو جیب اون یکی کتش جا گذاشته و رفت که بلیط هارو بیاره بعدش که سوغاتی آماده شد هر چی دنبال یه ساک مناسب میگشتم که سوغاتی ها رو توش بذارم پیدا نکردم آخه خاله رفته بود تهران ساکشم برده بود و چون مامانم تازه خونه تکونی کرده بود هر چی کوله و ساک اضافی بوده گذاشته بود بیرون که  به کسی بده خیال باطل دوباره بابایی و دایی مجبور شدن برن خونه خودمون کوله پشتی منو بیارن و به موقع هم رسیدن و سوغاتی ها خیلی قشنگ توی کوله جا شدن بعدش بابام از مسجد برگشت و ما رو برد به ترمینال بابایی و مامانی سفارشای لازم رو کردن و خلاصه سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیملبخند اولش خیلی نگران دستشویی رفتن بودم ولی خیلی هم اذیت نشدم و در کل به جز کمر درد کوچیکی که گرفتم خدا رو شکر همه چی خوب بود صبح که رسیدیم به تهران ماشین گرفتیم و رفتیم وزارت و مستقیم رفتیم پیش اون خانمی که به من زنگ زد برا مصاحبه  ازم خواست تا استراحت کنم و برامون چایی آوردن و گفتن بعد از استراحت آماده بشم برا مصاحبه

خانمی که مصاحبه رو انجام داد خیلی خانم خوبی بود و کلی با هم دوست شدیم و خلاصه یه مصاحبه خیلی خوب دادم و بعدش هم فهمیدم خانومه هم یه نی نی کوچولو داره به اسم مهدی قلب خلاصه مامانی سرتو درد نیارم بعدش رفتیم سوغاتیای دوستامونو دادم و بعدشم رفتیم یه ناهار دبش خوردیم بعدش هم مامان بابایی زنگ زد گفت اگه تونستین برید عیادت شوهر دختر خاله بابایی که بیمارستان شریعتی تهران بخاطر ناراحتی قلبی بستریه و ما هم رفتیم و کلی خسته شدیم مخصوصا من که کمر درد و پا درد داشت امونمو میبرید منم کلی رو سر بابا غر زدم خلاصه اینقدر غر زدم که بابا هم عصبانی شد و از من ناراحت ولی از اونجا که بابات خیلی آدم خوب و با محبتی هستش تو راه برگشت به ترمینال  از دلم در آورد و دوباره با هم مهربون شدیم و برگشتیم صبح که رسیدیم با همه خستگی رفتم ادارهاوه و بابایی هم رفتش دانشگاه اونم از من خسته تر اوهبعد از تعطیل شدن از اداره بابایی هم رفته بود خونه مامانم اینا منم رفتم اونجا با هم ناهار که خوردیم به اسرار بابایی رفتیم دکتر من هر چند نوبتم 17 ام بود ولی من 14 ام رفتم اونجا بود که صدای قلبتو که تالاپ تلوپ میکرد شنیدم بغل ای جانم خانم دکتر گفت همه چی خوب و مرتبه صدای قلبت شبیه صدای زدن تبل بود قلبچقدر تند تند میزد  این اولین باری بود که صدای قلبتو شنیدم البته دویمن باری که رفتم سونو برای تشکیل شدن قلبت صدای قلبتو شنیدم ولی نمیدونستم این صدای قلب جوجوی منه آخه دکتر چیزی نگفت و یه دفعه صدای لوله آب میومد و منم متوجه نشدمافسوس ولی این دفعه وقتی صدای قلبتو شنیدم خیلی خوشحال شدم و صبح روز بعدش هم رفتیم درمونگاه که دوباره صدای قلبتو شنیدم ایندعه شبیه صدای قطار بود قلبو مامای درمونگاه هم گفت همه چی خوب و مرتبهبغلیه چیز دیگه اینکه همون روز هم حقوق دو ماه رو بهمون دادن  و خلاصه کلی خوشحال شدیم رفتیم یه سری چیزا برا خونه گرفتیم که ضروری بودن حالا هم قراره منو بابا بریم بازار  و کلی چیزای دیگه برا عید بگیریم و البته برا توماچ راستی مامانی شکم مامان داره کم کم بزرگ میشه و مجبورم یه مانتو گشاد تر بگیرمخیال باطل

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (8)

مامان خانمی
17 اسفند 92 11:56
خب خداروشکر که سفرتون هم به سلامتی پشت سر گذاشتید. ایشالله که قلب کوچولوتون هم همیشه منظم بزنه.
ترنم
پاسخ
ممنون مامان محمد سجاد ایشالله قلب محمد سجاد هم همیشه سالم باشه و بزنه
میم مثل مادر
17 اسفند 92 14:37
سلام عزیزم. ممنون از حضورت در وبلاگمون.خوشحالم که همه چیز خوبه و امیدوارم روزهای باقی مونده هم با سلامتی طی بشه.فکر کنم شما تقریبا 1 ماهی از من عقبتر هستی.در مورد انتخاب اسم که بله دنیای شیرینی داره البته در مورد بچه اول سختره و ما که فرزند دوم هستیم باید یک طوری با بچه اول همگونش کنیم.همیشه به شادی و سلامتی راستی عزیزم من شما را لینک کردم ولی چون وبلاگتون اسم نداره با اسم جوجویی که فعلا به دنیا نیومده ثبتش کردم.
ترنم
پاسخ
ممنونم عزیزم مرسی که شما هم به وبلاگ من سر میزنی ایشالله اسمش نیک باشه منم با اجازتون لینک میکنم فقط آدرس وبلاگتو بهم بده ندارم
♥مامان متین جون♥
17 اسفند 92 15:52
*.¸.*´ ¸.•´¸.•*¨) ¸.•*¨) (¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`• _____****__________**** ___***____***____***__ *** __***________****_______*** _***__________**_________*** _***_____________________*** _***_______بسلامتی_______*** __***___________________*** ___***_________________*** ____***______________ *** ______***___________*** ________***_______*** __________***___*** ____________***** _____________*** ______________*
ترنم
پاسخ
ممنونم مامان متین
مامان آینده
17 اسفند 92 22:50
مامان آینده
ترنم
پاسخ
ممنونم مامان اینده
مامان مهیلا
18 اسفند 92 16:43
سلام منم مثل شما تو راهی دارم به وب منم سر بزنید تا دوستای خوبی بشیم
ترنم
پاسخ
سلام عزیزم وبلاگتو خوندم حتما همینجوره
مامان پرنيان
19 اسفند 92 8:54
اي جونم گلم مواظب خودت باش خانومي . هميشه به سفر
ترنم
پاسخ
ممنونم عزیزم بازم به ما سر بزن
مامان شهناز
19 اسفند 92 20:40
سلام ترنم جون بسلامتی که سفرت وهم مصاحبت خوب پیش رفت. ایشالا قلب جوجوت همیشه اینقدر منظم و قشنگ بزنه.
ترنم
پاسخ
سلم ممنونم عزیزم از اینکه به ما سر زدی هم ممنونم
مامان عرفان
19 اسفند 92 23:13
سلام ترنم جونم. هنوز جوجوت خودشو نشون نداده؟ خبری نشد؟
ترنم
پاسخ
سلام عزیزم ممنونم جویای احوال مایی والا هنوز سونو ندادم دکترم گفت 27 ام سونو بده گفت به نظرم سونو ندی بهتره سونو زیادی خوب نیست برا بچه از تکون مکون هم خبری نیست تنبل خان ما به خودش یه تکون نمیده مامانش براش حض کنه