آنچه گذشت
سلام جوجوی مامان چطول مطولی
حالت که خوبه ایشا الله عزیم می خوام هر چی این هفته بهمون گذشت رو برات تعریف کنم
جونم برات بگه که دوشنبه بعد از تعطیل شدن اداره رفتم خونه مامانم و ناهار رو اونجا خوردم و مامان هم داشت زحمت میکشید و برا دوستای من تو تهران سوغات شهرمون که اسمش کله کنجد (مخلوط خرما و کنجد) درست میکرد اولش خواست آماده از بیرون بگیرم ولی مامانم گفت اینجوری بهتره تازه است
بعد از خوردن ناهار رفتم خونه خودمون که لباسامو آماده کنم بابایی هم خونه بود و همه چیزو آماده کرده بود بعد از جمع کردن وسایلام و حموم رفتن دوباره برگشتیم من و بابایی رفتیم خونه مامانم یه دفعه بابایی یادش افتاد بلیط هارو تو جیب اون یکی کتش جا گذاشته و رفت که بلیط هارو بیاره بعدش که سوغاتی آماده شد هر چی دنبال یه ساک مناسب میگشتم که سوغاتی ها رو توش بذارم پیدا نکردم آخه خاله رفته بود تهران ساکشم برده بود و چون مامانم تازه خونه تکونی کرده بود هر چی کوله و ساک اضافی بوده گذاشته بود بیرون که به کسی بده
دوباره بابایی و دایی مجبور شدن برن خونه خودمون کوله پشتی منو بیارن و به موقع هم رسیدن و سوغاتی ها خیلی قشنگ توی کوله جا شدن بعدش بابام از مسجد برگشت و ما رو برد به ترمینال بابایی و مامانی سفارشای لازم رو کردن و خلاصه سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم
اولش خیلی نگران دستشویی رفتن بودم ولی خیلی هم اذیت نشدم و در کل به جز کمر درد کوچیکی که گرفتم خدا رو شکر همه چی خوب بود صبح که رسیدیم به تهران ماشین گرفتیم و رفتیم وزارت و مستقیم رفتیم پیش اون خانمی که به من زنگ زد برا مصاحبه ازم خواست تا استراحت کنم و برامون چایی آوردن و گفتن بعد از استراحت آماده بشم برا مصاحبه
خانمی که مصاحبه رو انجام داد خیلی خانم خوبی بود و کلی با هم دوست شدیم و خلاصه یه مصاحبه خیلی خوب دادم و بعدش هم فهمیدم خانومه هم یه نی نی کوچولو داره به اسم مهدی
خلاصه مامانی سرتو درد نیارم بعدش رفتیم سوغاتیای دوستامونو دادم و بعدشم رفتیم یه ناهار دبش خوردیم بعدش هم مامان بابایی زنگ زد گفت اگه تونستین برید عیادت شوهر دختر خاله بابایی که بیمارستان شریعتی تهران بخاطر ناراحتی قلبی بستریه و ما هم رفتیم و کلی خسته شدیم مخصوصا من که کمر درد و پا درد داشت امونمو میبرید منم کلی رو سر بابا غر زدم خلاصه اینقدر غر زدم که بابا هم عصبانی شد و از من ناراحت ولی از اونجا که بابات خیلی آدم خوب و با محبتی هستش تو راه برگشت به ترمینال از دلم در آورد و دوباره با هم مهربون شدیم و برگشتیم صبح که رسیدیم با همه خستگی رفتم اداره
و بابایی هم رفتش دانشگاه اونم از من خسته تر
بعد از تعطیل شدن از اداره بابایی هم رفته بود خونه مامانم اینا منم رفتم اونجا با هم ناهار که خوردیم به اسرار بابایی رفتیم دکتر من هر چند نوبتم 17 ام بود ولی من 14 ام رفتم اونجا بود که صدای قلبتو که تالاپ تلوپ میکرد شنیدم
ای جانم خانم دکتر گفت همه چی خوب و مرتبه صدای قلبت شبیه صدای زدن تبل بود
چقدر تند تند میزد این اولین باری بود که صدای قلبتو شنیدم البته دویمن باری که رفتم سونو برای تشکیل شدن قلبت صدای قلبتو شنیدم ولی نمیدونستم این صدای قلب جوجوی منه آخه دکتر چیزی نگفت و یه دفعه صدای لوله آب میومد و منم متوجه نشدم
ولی این دفعه وقتی صدای قلبتو شنیدم خیلی خوشحال شدم و صبح روز بعدش هم رفتیم درمونگاه که دوباره صدای قلبتو شنیدم ایندعه شبیه صدای قطار بود
و مامای درمونگاه هم گفت همه چی خوب و مرتبه
یه چیز دیگه اینکه همون روز هم حقوق دو ماه رو بهمون دادن و خلاصه کلی خوشحال شدیم رفتیم یه سری چیزا برا خونه گرفتیم که ضروری بودن حالا هم قراره منو بابا بریم بازار و کلی چیزای دیگه برا عید بگیریم و البته برا تو
راستی مامانی شکم مامان داره کم کم بزرگ میشه
و مجبورم یه مانتو گشاد تر بگیرم




آنچه گذشت
